Posts

Showing posts from February, 2006

Tropical Plants (5) گیاهان صحرایی

Image
Tropical Plants (5) گیاهان صحرایی

Tropical Plants (4) گیاهان صحرایی

Image
Tropical Plants (4) گیاهان صحرایی

Tropical Plants (3) گیاهان صحرایی

Image
Tropical Plants (3) گیاهان صحرایی

Tropical Plants (2) گیاهان صحرایی

Image
Tropical Plants (2) گیاهان صحرایی

Tropical Plants (1) گیاهان صحرایی

Image
Tropical Plants (1) گیاهان صحرایی

فال حافظ

بتی دارم که گرد گل زسنبل سایه بان دارد
بهار عارضش خطی بخون ارغوان دارد

چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

زچشمت جان نشاید برد کز هر سو که میبینم
کمین از گوشه ای کردست و تیراندر کمان دارد

چو دام طره افشاند زگرد خاطر عشاق
به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد

چو در رویت بخندد گل، مشو در دامش ای بلبل!
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد

حافظ

آرزوی مرگ

آرزوی مرگ
گرچه سخت است دل کندن زین دیار ........ گرچه جایز نیست کردن خود را فنا
گرچه دلهاست بی غرض بر من وفا ..... گرچه جانهاست هر نفس بر پایم فدا
جای من نیست در این دنیا ای خدا ............... جان من بستان و آزاد ساز مرا

frash

100 Ways to make yourself feel good

1. Call an old friend, just to say hi.
2. Hold a door open for a stranger.
3. Invite someone to lunch.
4. Compliment someone on his or her appearance.
5. Ask a coworker for their opinion on a project.
6. Bring cookies to work.
7. Let someone cut in during rush hour traffic.
8. Leave a waitress or waiter a big tip.
9. Tell a cashier to have a nice day.
10. Call your parents.
11. Let someone know you miss them.
12. Treat someone to a movie.
13. Let a person know you really appreciate them.
14. Visit a retirement center.
15. Take a child to the zoo.
16. Fill up your spouse's car with gas.
17. Surprise someone with a small gift.
18. Leave a thank-you note for the cleaning staff at work.
19. Write a letter to a distant relative.
20. Tell someone you thought about them the other day.
21. Put a dime in a stranger's parking meter before the time expires.
22. Bake a cake for a neighbor.
23. Send someone flowers to where they work.
24. Invite a friend t…

عمر

طی شد اين عمر، تو دانی به چه سان ؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصير من اين است که خود می دانم
که نکردم فکری
که تأمل ننمودم، روزی
ساعتی يا آنی
که چه سان ميگذرد عمر گران؟
" کودکی " رفت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات
همه گفتند:کنون تا بچه است
بگذاريد بخندد شادان
که از اين پس دگرش فرصت خنديدن نيست
بايدش ناليدن
من نپرسيدم هيچ
که پس از اين ز چه رو
نتوان خنديدن؟
هيچکس نيز نگفت:زندگی چيست ؟ چرا می آييم؟
بعد از اين چند صباح
به کجا بايد رفت؟
با کدامين توشه به سفر بايد رفت؟
من نپرسيدم هيچ ، هيچ کس نيز مرا هيچ نگفت.
" نوجوانی " سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات
بعد از آن باز نفهميدم من
که چه سان عمر گذشت؟
ليک گفتند همه
که جوانست هنوز
بگذاريد جوانی بکند
بهره از عمر برد، کامروايی بکند
بگذاريد که خوش باشد و مست
بعد باز او را عمری هست
يک نفر بانگ بر آورد که: او
هم از اکنون بايد فکر آينده کند
ديگری آوا داد:
که چو فردا بشود فکر فردا بکند
سومی گفت: همان گونه که ديروزش رفت،
بگذرد امروزش، همچنين فردايش...
با همه اين احوال، من نپرسيدم هيچ
که چه سان دی بگذشت
آن همه…