بتی دارم که گرد گل زسنبل سایه بان دارد
بهار عارضش خطی بخون ارغوان دارد
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
زچشمت جان نشاید برد کز هر سو که میبینم
کمین از گوشه ای کردست و تیراندر کمان دارد
چو دام طره افشاند زگرد خاطر عشاق
به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد
چو در رویت بخندد گل، مشو در دامش ای بلبل!
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
بهار عارضش خطی بخون ارغوان دارد
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
زچشمت جان نشاید برد کز هر سو که میبینم
کمین از گوشه ای کردست و تیراندر کمان دارد
چو دام طره افشاند زگرد خاطر عشاق
به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد
چو در رویت بخندد گل، مشو در دامش ای بلبل!
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
حافظ